صفحه 56 – قسمت اول

خلاصه پیش نویس 
داستان از زمانی آغاز میشود که آلیس که سخت درگیر زندگی روزمره اش است و شدیدا برای ادامه تحصیلش به پول نیازمند است برای برگزاری مراسم درگذشت پدربزرگش که از قضا پول دار نیز بوده به شارلوت ( شهری در آمریکا ) می رود ، اما پس از برگذاری مراسم و رفتن آشنایان و مهمانان ، وراث که شامل یک دختر و دو نوه دختری ( از یک دختر دیگر بوده اند ) جهت تعیین میزان ارث مشخص شده نزد وکیل پدربزرگ می روند …. وکیل می گوید که پدربزرگ بیش از نیمی از داراییش را در زمان زندگی فروخته است و البته شخص وکیل اطلاعی از این بخش دارایی ها ندارد.
وی در ادامه سهم هر یک از آنها را که طبق نظر پدر بزرگ از قبل تعیین شده مشخص می کند و به آلیس تنها یک خانه درختی میرسد! که آن هم در خانه اصلی واقع شده و آلیس یک ماه فرصت دارد که وسایل موجود در این خانه درختی را با خود ببرد . این خانه در زمان بچگی آلیس توسط پدربزرگ برایش ساخته شده بود و البته آلیس خاطرات ریز و درشت بسیاری از این خانه داشت ، اما باورش نمیشد ، وی که پدربزرگ او را ناقلا صدا می کرد و همیشه به او می گفت برایش آینده بزرگی می بیند ، اینچنین از ارث محروم شده باشد .
پس از اتمام جلسه انحصار وراثت ، هنگامی که قصد ترک جلسه را داشتند ،  وکیل از آلیس خواست که بماند.
ببین دخترم ، من هرچی به پیتر (پدربزرگ) گفتم که این تقسیم عادلانه نیست به حرفام گوش نکرد ، می گفت که خوب می دونم چی کار می کنم … ولی به نظر من نمی دونست … به هر شکل طبق بند 22 قانون ، اون نمی تونسته همچین تقسیمی رو انجام بده و تو حق داری از این تقسیم بندی شکایت کنی ، اگر بخوای من می تونم این شکایت نامه رو برات تنظیم کنم و مراحل قانونیش رو انجام بدم
از طرفی واقعا حس می کردم که بهم ظلم شده ، اما هر چی که باشه اون پدربزرگم بود … واقعا دوستش داشتم و شاید باید برای آخرین خواستش احترام قائل می شدم … با اینکه دیوانگی بود به وکیل پاسخ منفی دادم
قبل از اینکه از اتاق خارج بشم وکیل رو به من کرد و گفت:
پیتر ازم خواست اگر با خواستش مخالفت نکردی چیزی رو بهت بدم ، دست کرد و از داخل کشو یک ….
———————————————————
ادامه داستان
——————————————————— 
از داخل کشو یک پاکت سفید رنگ خارج کرد و روی میزش گذاشت ، در آن را بازکرد و چند کاغذ و یک پاکت که داخل آن بود را بیرون آورد ؛ پاکت را به من داد و گفت:
فکر میکنم همه چیز باید داخل پاکت توضیح داده شده باشه ، البته باید این ها رو هم به شما بدم …
و یک جعبه چوبی قدیمی را از همان کشو خارج کرد و روی میز گذاشت و ادامه داد…
من فکر می کنم کارمان با هم تمام شده باشه … نگران مسائل جنبی قضیه نباشید ، تقریبا تمام کارها هماهنگ شده ، … اگه سوال دیگه ای ندارید ، من بای تا نیم ساعت بعدد برای جلسه دیگری  در حومه شهر باشم … خانم روزنبرگر؟
 اوه … ببخشید … خیر … مشکلی نیست … ممنونم 
و از دفتر کار خارج شدم ، سرگردان و با حالی مات و مبهوت سوار یکی از اتوبوس های داخل شهری شدم و روی صندلی تکی که کنار درب میانی اتوبوس بود نشستم 
یعنی جه چیزی میتوانست داخل پاکت باشد؟ … خوب مشخصا بهترین راه برای فهمیدن آن بازکردن پاکت است ، روی پاکت نوشته ای به دست خط پدربزرگ بود با متن : برای ناقلا….! 
داخل پاکت یک کارت پستال قدیمی ، یک رسید ، یک برگ کاغذ شبیه متن یک نامه و یک گردنبند بود
گردنبند خیلی به نظرم آشنا آمد … درسته … خودشه … وقتی بچه بودم پدربزرگ برام تعریف کرده بود که
 زمانی که خیلی جوون بودم در محله چینی ها کار میکردم … اونجا داخل یک رستوران چینی یکی من چینی نبودم ، و یه پیشخدمت به نام مارگارت
ما با هم خیلی صمیمی شدیم و تقریبا مطمئن شده بودم که عاشقش هستم … یک روز که تقریبا فکر کردم همه چیز آمادست و مشکلی پیش نخواهد اومد این گردنبند رو خریدم تا هم به عنوان کادوی تولدش بهش بدم و هم احساسمو بهش نشون بدم … همون روز صاحب رستوران به خاطر یه سری مسائل که یادم نمیاد مارگارت رو اخراج کرد و هر چه کردم نتونستم پیداش کنم … الان دیگه خیلی از اون سالها گذشته و امیدی به پیدا کردنش ندارم …
بعد یه آهی کشید و ادامه داد وقتی بزرگتر شدی این برای تو میشه ناقلا! 
 سراغ نامه اصلی رفتم …
آلیس عزیزم سلام
امیدوارم الان که این نامه را میخوانی از من دلگیر نباشی … گرچه به جرج (وکیل) گفتم که اگه راضی نبودی برات شرایطی رو تامین کنه تا بتونی درصدی که حقت میدونی رو از داراییم بدست بیاری … اما اگه داری این نامه را می خوانی پس این کار رو نکردی …
من از زمانی که یه نوجوان بودم سعی داشتم پول زیادی بدست بیارم … شاید مثل خیلی از جوونای دیگه … اما وقتی 30 ساله شدم با یه مسئله ای روبرو شدم که همه زندگی من رو دگرگون کرد … الان هم قصد من اینه که تورو تو همون مسیر بندازم … چون میشناسمت تورو انتخاب کردم … نمی خوام بیشتر گیجت کنم … بقیه صحبت هام رو جای دیگه ای برات گذاشتم … عجله نکن … به همین زودیا متوجه حرفام میشی …
دوست دار تو … پدربزرگ
 کارت پستال نوشته ای لاتین داشت که به درست متوجه آن نشدم … تصویری از یک اتاق سفید بود که میزکاری با یک گلدان پر از گل سرخ در آن قرار داشت … اما داخل آن فقط سه کلمه بود Page quinquaginta six
برگ سوم رسید یک نمایشگاه فروش اتومبیل بود … خیابان ناتینگهام  … روبروی بانک فدرال … پلاک 689
بلند شدم و از پیرزنی که در صندلی پشت سرم نشسته بود آدرس را پرسیدم …
اوه ، تو باید دو ایستگاه قبل پیاده میشدی … همین ایستگاه پیاده شو … جوان هم هستی … می توانی پیاده بری …
تشکر کردم و سریع از اتوبوس پیاده شدم و قدم زنان راهی آدرس نمایشگاه مذکور شدم …
گاراژی بود مملو از انواع خودروهای جدید و فرسوده … سر و صدای خریداران و فروشندگان در همه جا شنیده می شد و در انتهای پارکینگ ، یک دفتر دو طبقه قرار داشت … جلوی درب مردی با پیراهن سفید و شلوار خاکستری ایستاده بود که تا من را دید گفت :
- می تونم کمکتون کنم؟
خواستم چیزی بگم … اما هر چه فکر کردم کاری بهتر از نشان دادن رسید به ذهنم نرسید …
اوه .. بله ، آقای رزنبرگر حدود 4 ماه پیش اینجا اومدند و خواستند که ماشینشون رو براشون بفروشیم … اتفاقا مشتری دست بنقدی برای اون ماشین پیدا شد که از قضا کلکسیونر هم بود … من هم این رو به ایشون گفتم … گفتند که در ازای اون فروش یک ماشین دیگه خواهند خرید و قرار شد که …چرا اینجا ایستادید … بفرمایید بالا ، داخل دفتر در مورد این موضوع صحبت می کنیم …
دفتر جمع و جوری بود با چندین اتومبیل ماکت در ابعاد نیم متر و شاید کمی بزرگتر … 
بفرمایید بشینید … الکس … دو تا قهوه بیار ….
با شیر و شکر ؟

-فقط شکر لطفا

 

بله داشتم عرض میکردم …. قرار شد چند روز بعد برای خرید ماشین جدید تشریف بیاورند که تماس گرفتند و خواستند در ازای رسید تحویل ماشین طی یک سال آینده  ماشین جدید رو تحویل بدم …

 

درحالی که داشتم قهوه را از آبدارچی میگرفتم پرسیدم : چه ماشینی؟

مگه شما در جریان نیستید؟! … به هر شکل شما میتونید تا سقف 50 هزاردلار ماشینی انتخاب کنید و در صورت وجود مابه التفاوت هم پرداخت یا دریافت میشه

شما هنوز انتخاب نکردید؟

من که کلا گیج بودم بلند شدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم ؛ من مدت ها بود که حتی برای پرداخت مخارج دانشگاهم به مشکل برخورده بود م و حالا میتونستم تا سقف 50 هزار دلار ماشین بخرم! … بعد از اون ماجرای ارثیه ، واقعا این برام شبیه یک رویا بود
گفتم:

نمیدونم ، شما چه ماشینی رو پیشنهاد میکنید؟ … فقط هرچه ارزانتر بهتر!

بعد از چند لحظه تعجب! در حالی که قهوه اش. را هورت میکشید گفت :

خوب ییشنهاد نمیکنم اتومبیل خیلی ارزونی رو انتخاب کنید … ولی یک BMW همین هفته برامون رسیده که فکر کنم براتون مناسب باشه … فقط 20 هزارتا قیمت داره و آلبالویی رنگ … تقریبا رانندگی باهاش آسونه و فکر میکنم همه نیازهای شما را برآورده کنه

سپس به کنار من آمد و با دست یک ماشین دو در که تقریبا در طرف مقابل گاراژ بود را نشانم داد

خیلی برام مهم نبود … برای همین موافقت کردم

پس برای فردا قراردادهای مورد نیاز رو آماده می کنم … پول رو به چه شکلی میخواید؟ … نقد و یا چک؟

باتز هم برام فرقی نداشت … پس خواستم به حسابم واریز بشه … تشکر کردم و از آنجا خارج شدم

این همه مسئله عجیب و غریب من رو به تعجیل برای رسیدن به خانه درختی دعوت میکرد … تقریبا مطمئن بودم رمز اصلی این مسئله در خانه درختی حل خواهد شد.

یک ساعتی طول کشید که به پای درخت رسیدم ، نه حواس جمعی داشتم و نه شهر را میشناختم … تقریبا گم شده بودم
نردبانی را پای درخت گذاشتم و وارد خانه درختی شدم
همه چیز همانطوری بود که به خاطر داشتم … هیچ چیز تغییر نکرده بود
روی تختی نشستم که دیگر اندازه من نبود … سرم خیلی درد می کرد باید کمی استراحت می کردم … برای ایینکه روی تخت جا شوم زانوهایم را خم کردم …داشتم به نوشته روی کارت پستال فکر می کردم که به خواب رفتم …

پ . ن » قسمت بعدی جمعه 25 می

موفق ، پیروز و سربلند باشید

صفحه 56 – به زودی

صفحه 56

این داستان که شیرازه آن حدود 2 ماه پیش در ذهنم پدیدار شد اولین داستان من با شخص اول یک زن است .

داستان از زمانی آغاز میشود که آلیس که سخت درگیر زندگی روزمره اش است و شدیدا برای ادامه تحصیلش به پول نیازمند است برای برگزاری مراسم درگذشت پدربزرگش که از قضا پول دار نیز بوده به شارلوت ( شهری در آمریکا ) می رود ، اما پس از برگذاری مراسم و رفتن آشنایان و مهمانان ، وراث که شامل یک دختر و دو نوه دختری ( از یک دختر دیگر بوده اند ) جهت تعیین میزان ارث مشخص شده نزد وکیل پدربزرگ می روند …. وکیل می گوید که پدربزرگ بیش از نیمی از داراییش را در زمان زندگی فروخته است و البته شخص وکیل اطلاعی از این بخش دارایی ها ندارد.

وی در ادامه سهم هر یک از آنها را که طبق نظر پدر بزرگ از قبل تعیین شده مشخص می کند و به آلیس تنها یک خانه درختی میرسد! که آن هم در خانه اصلی واقع شده و آلیس یک ماه فرصت دارد که وسایل موجود در این خانه درختی را با خود ببرد . این خانه در زمان بچگی آلیس توسط پدربزرگ برایش ساخته شده بود و البته آلیس خاطرات ریز و درست بسیاری از این خانه داشت ، اما باورش نمیشد ، وی که پدربزرگ او را ناقلا صدا می کرد و همیشه به او می گفت برایش آینده بزرگی می بیند ، اینچنین از ارث محروم شده باشد .

پس از اتمام جلسه انحصار وراثت ، هنگامی که قصد ترک جلسه را داشتند ،  وکیل از آلیس خواست که بماند.

ببین دخترم ، من هرچی به پیتر (پدربزرگ) گفتم که این تقسیم عادلانه نیست به حرفام گوش نکرد ، می گفت که خوب می دونم چی کار می کنم … ولی به نظر من نمی دونست … به هر شکل طبق بند 22 قانون ، اون نمی تونسته همچین تقسیمی رو انجام بده و تو حق داری از این تقسیم بندی شکایت کنی ، اگر بخوای من می تونم این شکایت نامه رو برات تنظیم کنم و مراحل قانونیش رو انجام بدم

از طرفی واقعا حس می کردم که بهم ظلم شده ، اما هر چی که باشه اون پدربزرگم بود … واقعا دوستش داشتم و شاید باید برای آخرین خواستش احترام قائل می شدم … با اینکه دیوانگی بود به وکیل پاسخ منفی دادم

قبل از اینکه از اتاق خارج بشم وکیل رو به من کرد و گفت:

پیتر ازم خواست اگر با خواستش مخالفت نکردی چیزی رو بهت بدم ، دست کرد و از داخل کشو یک ….

پ . ن: این داستان هنوز شروع نشده … آنچیزی که خواندید استارت داستان بود …. قسمت اول طبق برنامه ریزی و به یاری خدا بدون حتی یک روز تاخیر جمعه هفته بعد 18 می

موفق ، پیروز ، سربلند و سلامت باشید

پول – قسمت چهارم و پنجم

تا خود صبح قدم می زدم … به همه چیز فکر کردم ، پول ، مشکلاتم ، دزدی ، روزنامه ، اون مرد سیاه پوست و حتی به فروش این روزنامه لعنتی …

اما این ها راه درستی نبودند … باید زودتر راهم را پیدا می کردم …

صبر کردم که کتابخانه مرکزی باز بشه ، ساعت حدود 9 صبح بود ، پشت یک میز نشستم و روزنامه را باز کردم … برگ اول و دوم عملا به هیچ دردی نمی خوردند …

از برگ سوم شروع کردم … روزنامه فردا

آتش سوزی در تودی مارکت ، افزایش قیمت سوخت در نتیجه قطع گازرسانی از روسیه به اروپا ، اعلامیه ناتو به دلیل آزمایش موشکی کره شمالی ، اعلام مزایده یکی از شمشیر های ناپلئون …

 

نه این اخبار به کار من نمی آمدند ، باید دنبال چیزهای بدرد بخورتری می گشتم

برنده برگ لاتاری ماه گذشته شماره 000348790023

 

خوب من که این بلیت را تهیه نکرده بودم ، الان هم که بعید هست بشه فهمید ان بلیت کجاست

به همه خریداران محصولات اپل از اپل استور نیویورک دیروز یک جایزه 100 دلاری تعلق گرفت

 

نه … ، صد در صد یک موضوع مهمتری در این روزنامه باید وجود داشته باشه … دنیا به من یاد داده بود که هیچ فرصتی حتی کوچک بی دلیل به کسی داده نمیشه … اما اگر از فرصت ها راحت بگذری ، شاید هیچ وقت نتونی همچین فرصتی رو مجددا به دست بیاری

چند ساعتی به همون حالت مشغول مطالعه بودم ؛ گذر زمان رو متوجه نمی شدم و از طرفی به نتیجه مورد نظر هم نرسیدم …

وقتی به خودم آمدم سردرد مزخرفی به سراغم آمده بود و ساعت از 12 گذشته بود ، سه صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم ، دوباره تصویر دخترم و همه اتفاقات این مدت در جلوی چشمم پدیدار شد ، اصلا دوست داشتم میی مردم … این چه زندگی است که هیچ نقشی در آینده آن نداریم ، حس می کردم با اینکه همه تلاشم را به کار گرفته ام هیچ نتیجه ای بدست نخواهد آمد … کاملا نا امید بودم …

اما … تا آخرین لحظه می جنگم … اگر به باختن باشد ، همیشه فرصت برای تسلیم هست .. من هنوز دو روز آینده را در دستانم دارم … باید تلاشم را بکنم …. باید ….

روز نامه 19 هم یعنی فردا را محددا باز کردم … مسلما اعلامیه ناتو به کارم نمی آمد … پس هر نکته ای که باشد باید به چشمم نیامده باشد

بذار ببینم

خوب اینکه ربطی به من ندارد … آتش سوزی …. نه …. سرقت از میلیونز معروف روس در مقابل دفتر کارش …

صبر کن ببینم

این میلیونر در حالی که با کیفی حاوی 30 میلیون دلار پول از دفتر کارش خارج میشد مورد حمله مسلحانه قرار گرفت … وی که به کیف دستی خودش دستبند زده بود در این ماجرا دستش را از دست داد … ، گفته میشود سارقین کارمندان قبلی وی بوده اند و کاملا به شرایط آگاه بوده اند … یکی از سارقین با اره برقی دست وی را که در برابر باز کردن کیف مقاومت میکرد برید … نکته قابل توجه اینکه یکی از سلاح های سارقین در محل سرقت رها شده بود پس از بررسی پلیس مشخص شد قلابی بوده است… این فرد میلونر جایزه پیداکردن سارقین را نیمی از پول ها اعلام کرده است …

خوب همه چیز مشخصه … میشه از این فرصت استفاده کنم و هم دست اون بدبخت رو نجات بدم ، هم زندگی خودمو … اما اگه پولو نداد چی؟ …

اما از من میشنوید ، زندگی همیشه راه بد را پیش میگیرد …. هیچ وقت به حساب بخت و شانس پیش نروید که ….

محل کار این انسان های پول دار بدون غم احتمالا در برج پروس ، جنوب شرقی شهر مقابل دفتر سازمان ملل است . سریع از کتابخوانه خارج شدم ، تاکسی سوار شدم و به سمت برج پروس به راه افتادم …

در تاکسی مجددا به فکر فرو رفتم … اول داستان را برایتان نقل نکرده بودم ….

زندگی آرامی داشتیم … من و همسرم و تنها دخترم …. پول آنقدری بود که احساس کمبودی نکنیم ولی نه آنقدر که بتوانم با خودرو رولز رویسم به محل کارم بروم … برای یک شرکت سهام در بورس کار میکردم …. تقریبا همه همکارانم به پیش بینی های من اعتماد داشتند و نظر آخر در سبد سهام شرکت را من می دادم …. اما دنیا اینگونه است که کسی که همه کار را می کند در پشت سایه ها مخفی است و تمام موفقیت ها به نام رئیس شرکت نوشته میشد …. حتی یکبار در یک مسابقه که بین کارکنان بورس بود با توجه به پیشنهادات من شرکت کرد و در پایان ، در بالای سن عامل موفقیتش را تلاش بی وقفه شبانه روزی اش اعلام کرد!

سالها به این مسئله حتی فکر هم نمی کردم … تا روزی که همسرم از پول هایی که خواهرش خرج میکرد گفت … اینکه …

یک گردنبند خریده که روش بیش از 20 نوع سنگ گرانقیمت هست … شوهرش بهش گفته که هرچقدر که دوست داره میتونه خرج کنه …

بعد در حالی که متوجه نگاه عجیب من شد ادامه داد:

البته نه اینکه بخوام تورو با اون مقایسه کنم … ولی داشتم فکر می کردم چقدر خوب میشد اگر ….

من حتی این شوهر خواهر پول دار را ندیده بودم … اما آنطوری که شنیده بودم در زمان ازدواجشان چیزی جز یک دست لباس نداشته! … مطمئنا در این زمان کوتاه یک ساله ، نمی توانسته از راه درست اینچنین ثروتی را جمع کند …
این مسئله اوایل جدی نبود … اما کم کم با جر و بحث و دعواهای تکراری همزمان شد تا با آخر که …

بد بخت بی عرضه ، بی مصرف تر از تو ندیدم … واقعا میتونی بشینی و ببینی که زن و دخترت جلوی فامیل انقدر تحقیر بشن ؟ ………

آنقدر آنشب گفت و گفت و گفت …. راستش چیزی برای گفتن نداشتم ….

حتما برایتان پیش آمده باشد که کسی را که خیلی میشناسید و به اندازه جان به شما نزدیک باشد را یک شبه آنقدر دور از خودتان ببینید که گویی از اول اشتباه شناخته بوده اید …

اما در آن موقعیت من خودم را مقصر می دانستم … شروع به فکر برای یک پول بزرگ کردم … و اصلا به نتایج افکارم فکر نکردم ….  همه افکار ممکن را روی یک کاغذ نوشتم و مدام خط می زدم و نظریه ای جدید اضافه می کردم …

از فردا صبح در هر معامله درصدی از کل معامله را برای خودم بر میداشتم … آنقدر به مسائل مالی وارد بودم که بتوانم در حساب ها به گونه ای دست وارد کنم که کسی متوجه نشود … اما زمانی که پول قابل توجهی جمع شد ، تصمیم گرفتم که برای خودم کار کنم و استعفا دادم … رئیس که بالتبع متوجه این حرکت مشکوک من شده بود ، حساب داری متخصص را گمارد که همه دفاتر را از ابتدا چک کند …

زمانی که به همسرم در مورد تحت تعقیب بودنم گفتم ……

: یعنی تو دزدی میکردی؟ …. واقعا که …. من گفتم تو جربزه هیچ کاری نداری …

واقعا خالی شدن پشتم من را از داخل خالی کرد … اصلا نمی توانستم باور کنم کسی که همه این مسائل برای او بوده اینطور خودش را کنار بکشد … رفت و دخترمان را با خودش برد ….

من از آن روز برای بدهی 300 هزار دلاریم تحت تعقیب ام

البته از حساب هایم مبلغ 60 هزاردلارش را دادگاه مسدود کرده و جزء بدهی به صاحب بازگردانده بود …. اما جریمه تعیین شده توسط دادگاه که در غیاب من برگزار شده بود + سودی که توسط وکیل شرکت بابت ضرر روزانه کسری این پول از دادگاه در خواست کرده بود به این رقم رسیده بود.

تقریبا به ساختمان پروس رسیده ایم

پیاده شدم و به سمت اطلاعات ساختمان رفتم …

– دفتر کار آقای نابالوف کدام طبقه است؟

- کدام آقای نابالوف؟ هکتور یا ایزاک؟

– راستش نمی دانم ….

- آقای هکتور طبقه 7 ، آقای ایزاک طبقه 22

به سمت آسانسور رفتم و طبقه 7 ….

از کجا باید می فهمیدم که اینکیست یا نه !؟

روزنامه را تا کردم و تقریبا قاب عکسی از فرد مورد نظر درست کردم … به سمت میز منشی رفتم و گفتم اینجا دفتر این آقاست؟

= خیر ، ایشان برادر آقای هکتور هستند … طبقه 22 ام …. البته الان اینجا تشریف دارند … می توانید منتظر بمانید …. اما ممکن است چند ساعتی زمان ببرد

نشستم و به انتظار …..

حدود نیم ساعت بعد منشی که به نظر ساعت کاریش تمام شد لوازمش را جمع کرد ، با نفر منشی دیگر کمی خوش و بش کرد و رفت …

یادم نمی آید ، ولی بیش از 2 ساعت شد و تقریبا خواب و بیدار بودم که …

= آقا …. آقا …..

- بله ؟ ….

= شما کاری داشتید؟

- من با آقای ایزاک کار داشتم … به همکار شما هم گفتم که …

= ایشان حدود نیسم ساعت پیش تشریف بردند ….

- اما من که ندیدم کسی خارج شود؟!

= درب دیگری در بال شرقی برج هست که برای عبور و مرور افراد خود ساختمان استفاده می شود ….

- مثل فنری که از جا پریده باشد بلند شدم و با آسانسور به طبقه 22 ام رفتم ….

= در بآسانسور که باز شد خشکم زد … سارقین و محافظین نابالوف درگیر شده بودند …. خودم را میانه درگیری انداختم و با صدای بلند گفتم …. تفنگشان مشقی است!

اما صدای یک گلوله و درد شدید در قفسه سینه من را از آن حرف پشیمان کرد …. روی زمین افتادم …. از شدت درد حتی نمی توانستم حرف بزنم …. حدود نیم ساعتی آنجا افتاده بودم که آمبولانس برای جمع کردنم آمد … در راه بیمارستان ناگهان احساس کردم که دیگر نفس نمی توانم بکشم و وقتی چهره نگران بهیار آمبولانس را دیدم مطمئن شدم که ….

تقریبا مرگ را پذیرفته بودم که ….

از خواب بیدار شدم …. روی تخت اتاق خواب خانه مان بودم … از یکطرف اصلا متوجه نمیشدم که چطور اینجا آمده ام و از طرف دیگر نگران سر رسیدن پلیس ها بودم …

که صدای دخترم من را به خودم آورد … پدر … پدر …ماه بعد نمایشی در مدرسه هست که من هم توش بازی میکنم … میای دیگه؟

من که کاملا گیج شده بودم ….

- امروز چندم ماه هست دخترم؟

= بابا؟!!!!!

- جدی پرسیدم دخترم

= 19 هم ….

- چه ماهی؟

= در حالی که گویی داشت به یک سنگ که تازه از آسمان فرود آمده نگاه میکرد گفت : معلومه آگوست …

برگشتم و به کنار تختم نگاه کردم …. بله … همین دیروز بود که تصمیم به بدست آوردن پول بزرگ گرفته بودم …. دفترچه ام هم کنار تخت بود …

= بابا ، نگفتی … میای؟!

- جان؟ … چی دخترم؟

= ااااا ، بابا … حواست کجاست ؟ / نمایش مدرسه را میگم …

- آهان …. حتما دخترم …. مگه میشه که نیام؟ ….. حتما

و بغلش کردم … واقعا حس میکردم هیچ وقت نتوانم مجددا دخترم را ببینم …. خدایا شکرت

دو سه روزی به محل کارم رفتم و شب ها با همسرم صحبتی نکردم … مانده بودم چه کنم … از روی یک خواب که نمی شد تصمیمی گرفت … از طرفی با حرف های چند روز قبل نمیشد همین طور بیخیال طی کرد ….

هفته بعد صبح سرکار ، کاغذی برداشتم و نامه ای به همسرم نوشتم … تمام خواب و همه اتفاقات واقعی و غیر واقعی را نوشتم  … نوشتم:

…شاید من واقعا بی عرضه باشم … شاید پول چیزی باشد که هرگز در افکارم نبوده و نباشد … سعی من بر این بوده که کسری در زندگی تو ودخترم نباشد … حتی از اتفاقاتی که خوابم برای پیش آمد هم نمی ترسم … زندگی من برای خانوانده ام است …. باور کن … درست مثل روز اول دوستت دارم …. اما اگر فکر میکنی بقیه برای همسرانشان چه و چه می کنند … من نمی توانم … حداقل تا چند هفته دیگر …. به دخترمان قولی داده ام که باید به آن عمل کنم … امیدوارم که من را به خاطر بی عرضگی ام ببخشی … در غیر این صورت هر تصمیمی که بگیری از نظر من پذیرفته است ….

فردا صبح قبل از خروج از خانه همراه یک گل سرخ ، نامه را روی پیشخوان جلوی در گذاشتم …. تمام روز به این فکر می کردم که شاید این نامه پایان زندگی مشترکمان باشد … واقعا دوست نداشتم که به این شکل تمام شود ….
شب که به خانه برگشتم نامه و گل سرجایشان نبود … اما باز هم با هم صحبتی نکردیم … و چند روز دیگر به همین روال گذشت …
20 ام سپتامبر بود که به خانه بازگشتم … همسرم را دیدم که مثل ابر بهار اشک می ریخت … به آغوشم آمد و یک ریز گریه کرد ….
وقتی حالش کمی بهتر شد تصویر روزنامه ای را به من نشان داد که عکس مرد سیاه پوست …!
همان روزنامه ای که در خواب دیدم و همان مرد سیاه پوست ….!
-این کیه؟!
= جرج … شوهر آلیس !!!!
…………….

پ ن : این داستان پایان باز دارد!!!

پ ن 2 : من این داستان را یک ماهی است که نوشته ام … اما فکر کرده بودم که در وبلاگ هم به نمایش گذاشته بودم! که اینگونه نبود …. از صمیم قلب پوزش می خواهم

پیروز ، موفق ، سلامت و سربلند باشید ….

پول – قسمت سوم

روزنامه را تا کردم و داخل پاکت گذاشتم ، از کافه بیرون زدم و بدون هیچ هدفی به مسیر مستقیم ادامه دادم …
چطور ممکنه انسان نتونه خودش رو بشناسه ؟ من حتی یک هفته پیش نمی تونستم فکر کنم شبی رو خارج از خانه بگذرونم … اما حالا دارم برای یه دزدی نقشه میکشم
خوب …. خوب اون پول های کهنه است … دزدی از شخص خاصی به حساب نمیاد … من … من … ای بابا ، من فقط دارم سهمم رو می گیرم ، حق گرفنی است … کسی دلش برام نمیسوزه

تضاد عجیبی درون ذهنم شکل گرفته بود ، اصلا حواسم نبود کجا هستم و یا اینکه به چند نفر تنه زدم … و حتی اینکه سر چند تقاطع نزدیک بود زیر ماشین برم
دائم تصویر دخترم رو می دیدم که اومده ملاقاتم زندان و میگه که از اینکه همچین پدری داره خجالت میکشه …
اما خجالت آورتر اینه که یه مرد نتونه زندگی که لیاقت خانوادش هست رو براشون آماده کنه … آره … به هر قیمتی … من به هر قیمتی که باشه اون پول رو تهیه می کنم … اصلا چند برابرش … تا دوباره دنیا با بازیاش نتونه جلوی من رو بگیره …
به خودم که اومدم نزدیک پارک مرکزی شهر بودم و خورشید تقریبا در وسط آسمان قرار گرفته بود ، به شدت در پاهام احساس ضعف می کردم ، عجیب بود که تا الان حس نکرده بودم …
به رستوران کنار پارک رفتم و نهار نسبتا مفصلی خوردم ، چند روزی بود که درست غذا نخورده بودم و باعث شد به شکلی غذا بخورم که توجه همه را جلب کنم ، وقتی متوجه شدم که پالتو ام را درست مثل یک بچه 3-4 ساله کثیف کرده بودم …
بعد از غذا خیلی بی هدف در پارک قدم زدم که یک آن متوجه گذر زمان شدم و اینکه این دزدی در بعد از ظهر انجام شده .
با اشاره به تاکسی که کمی عقب تر کنار خیابان ایستاده بود ، فهماندم که مسافر هستم و …

-کجا تشریف می برید؟

- خیابان برکلی ، موسسه مانی بروکرز

زمانی که یک دوربین عکاسی رو در دستتون می گیرید ، شاید فکرش رو هم نکنید ، اما دستگاهی رو در دست گرفتید که قادر به نگه داشتن زمان هست.
البته شاید ما با این دستگاه در زمان نایستیم ، اما خاطره ای ثبت میشه ، که حتی در مواقعی که ذهنمون یاری نمی کنه می تونه مارو به اون لحظه ثبت شده برگردید . اما الان برای من عکس اون حالت رخ داد
همه اطرافم رو رنگی می دیدم … اما انگار مشتی تصاویر نامفهوم بودند که بی خود می خندیدند ، حرف می زدند … شاید هم آماده دزدی می شدند …
سرم رو به شیشه تاکسی تکیه داده بودم و به این تصاویر نا مفهوم خیره شده بودم … کاش همه چیز خواب و خیال بود ….

- رسیدیم قربان … میشه 12 دلار
= …
- قربان
= …
- قر با ن ….

= بله؟؟؟؟؟ ، اوه ببخشید ، چقدر میشه؟
- 12 دلار
= بفرمایید … بقیش برای خودتون

از تاکسی پیاده شدم و به ساختمان موسسه مانی بروکرز خیره شدم ، پس دزدی به همین آسونی است ، داشتم وارد ساختمان میشدم که نگهبان ضمن جلوگیری از ورود من اشاره کرد که موسسه بنا بر دستور مقامات امنیتی امروز بسته است ، کمی که دقت کردم چند اتومبیل پلیس را در محوطه داخلی حیاط موسسه دیدم … نا خودآگاه مثل کسانی که صحنه جرم فرار می کنند ، رویم را برگرداندم و مجددا بی هدف به حرکتم ادامه دادم …

یادم نمی آید دقیقا چه اتفاقی افتاد ، اما زمانی که به هوش آمدم خیابان کاملا خلوت بود و حتی هیچ اتومبیلی عبور نمی کرد ، به ساعتم که نگاه کردم عدد 3 مرا متعجب کرد و جالبترین بخش قضیه اینجا بود که هیچ کس من را به بیمارستان نبرده بود …. اما …
باورم نمی شد
روی جعبه مقوایی که کنار یک مغازه تعطیل پهن شده بود خوابیده بودم … یعنی این با اراده خودم بود ؟ … واژه کارتن خواب که در همان لحظه به ذهنم آمد بدجوری مرا ترساند
بلند شدم و به سرعت به راه افتادم … به کجا؟ … خودم هم نمی دانستم …

ادامه دارد

پ ن : دوستان عزیز ، فقط می تونم بابت این وقفه از شما پوزش بخوام … انقدر درگیری های کوچک جور و واجور ضمیمه این روزها شده بود که …

پول – قسمت دوم

داخل پاکت فقط یک برگ روزنامه بود … هرچه گشتم چیز دیگری پیدا نکردم … ای بابا … گیر یک دیوانه افتاده بودم ، برای چند لحظه داشتم خوشحال می شدم که بالاخره همه مشکلاتم حل خواهد شد ، اما گویا خواب و خیالی بیش نبود …

روزنامه را خارج کردم و با اینکه دیگر هیچ شانسی در ذهن برای این قضیه قائل نمی شدم ، لابلای صفحات را به دنبال کاغذ و یا هر شیء دیگری می گشتم که شاید روزنامه برای محافظت از آن قرار داده شده باشد ، اما دریغ که حتی یک تکه کاغذ جز روزنامه پیدا نشد ؛ نکته جالب تر قضیه این بود که این یک روزنامه نبود ، صفحات اول روزنامه یو اس ای تودی بود که لابلای هم قرار داده شده بود ، کاغذ کاهی که حتی حوصله خواننده را سر می برد . روز نامه را بستم و با بی حوصله گی به صفحه اول نگاهی انداختم ، نوشته شده بود که برنده انتخابات ریاست جمهوری مشخص شد …

سناتور جی پی استینگ ، توانست با کسب بیش از 70% آراء برای چهار سال آینده بر کرسی ریاست جمهوری تکیه کند و….

انقدر درگیر مسائل شخصی شده بودم که حتی متوجه گذر زمان نشده بودم ؛ واقعا انتخابات برگزار شده بود و من هیچ چیزی از آن نشنیده بودم؟ . به تاریخ روزنامه نگاه کردم که 17 سپتامبر را نشان می داد ؛  از فروشنده پرسیدم: ببخشید امروز چندم است؟

- : ببخشید؟

پرسیدم امروز چه روزی است ؟ تاریخ؟

-سپتامبر ، 17 هم

ممنونم

عجب ، پس صبح به این زودی روزنامه امروز را گرفته و …

صبر کن ببینم؟! / ورق زدم و در کمال ناباوری صفحه بعد ، صفحه اول روزنامه 18 هم بود و صفحه بعد 19 هم و صفحه وسط 20 ام

و از همه جالب تر اینکه عکس مرد سیاه پوست در روزنامه 20 ام به عنوان مجرم خطرناکی که دستگیر شده توجهم را جلب کرد ، دوباره به صفحه اول بازگشتم ؛ … نه ، مطمئنا نکته جالبی در این صفحه نیست ، ورق زدم و صفحه دوم ، سرقت بزرگ از موسسه مانی بروکرز ، … در حالی که نگهبان شیف بعد ظهر خوابش برده بود ، فردی ناشناس وارد موسسه شد … وی که گویی دقیقا به موسسه و اتاق هایش آشنایی داشت دقیقا به اتاق گاو صندوق مخصوص پول های کهنه که بنا بود برای تعویض با پول نو به بانک فدرال فرستاده شوند رفت و … گفتنی است به دلیل کهنه بودن این اسکناس ها شماره های آنها برداشته نمی شود و به این دلیل قابل پیگیری نیستند …. ماموران اف بی آی همچنان مشغول بررسی مدارک بیشتر در این زمینه هستند …

یک لحظه در ذهنم نقش بست که چقدر روزنامه این مطلب را با جزئیات نوشته است و می توان با استفاده از مطالب آن …. اما یک نکته مهم تر از یادم رفت … براستی سارق اصلی این موسسه من بودم؟

ادامه دارد

پ. ن : بدی و خوبی چیست؟ / بعضی اوقات می شنویم که فاصله آنها تار مویی هم نیست ، اما واقعیت این است که خوبی وجود ندارد ، خوبی تنها نبودن بدی است ، مثل سرما که نبود گرما است ، موافق نیستید؟!

پیروز و سلامت و سربلند باشید

پول – قسمت اول

از سرمای هوا به داخل مترو پناه برده بودم ، روی یکی از صندلی های خالی نشسته بودم و سرم را به شیشه تکیه داده بودم ، دقیقا یادم نیست این چندمین قطاری است که سوار و پیاده می شوم ، فقط همین که در این قطار های شبانگاهی جز من ، چند مسافر دیگر حضور داشتند که یا شب کار بودند یا دنبال ساقی می گشتند …

همیشه لرزیدن ما تقصیر سرمای هوا نیست ، مثل وقتی که تب و لرز می کنیم … همیشه سرما را دوست داشتم ،اما باور کنید وقتی بدونید دیگه سقفی بالای سرتان نیست سرما چندبرابر می شود ، همیشه امید این مسئله که به خانه نزدیک می شوم گرمم می کرد ، شاید گرم هم نمی کرد ، اما قابل تحمل می کرد.

بارانی خاکی رنگی به تن داشتم با یک شلوار پارچه ای به همان رنگ …در جیب های پالتو یک کیف پول بود و یک بسته سیگار کنت ، در جیب های شلوارم هم یک دسته کلید بود متعلق به خانه ای که دیگر مأمن من نبود و یک گوشی همراه البته خاموش … نمی توانستم ریسک گیر افتادن را بپذیرم … پس تا خرید سیم کارت جدید باید از شر قبلی راحت می شدم … به ایستگاه آخر رسیدیم و پیاده شدم ، می خواستم دوباره به سکوی روبرو بروم که متوجه تعویض شیفت ماموران ایستگاه شدم ؛ نا خوداگاه به ساعت مچی که همسرم سال گذشته به من هدیه داده بود نگاه کردم ؛ اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم . از پله ها بالا رفتم و از ایستگاه خارج شدم . ساعت نزدیک 5 صبح بود ، برای این ساعت ، تو این موقع از سال هوا زیادی تاریک به نظر می رسید.

به کافه شبانه روزی مترو که روبروی ایستگاه بود رفتم. روی صندلی نشستم تا گارسون بیاد ؛ از پشت بادجه شنیدم که بیاید اول سفارش بدید ، کارگرمون امروز نیومده . به سمت صندوق رفتم و یک قهوه سفارش دادم ، گرسنگی و تشنگی مشکل من نبود ؛ اما با این وضعیت چند ساعتی بیشتر نمی تونستم بیدار بمونم ، کیف پول رو از جیب پالتو ام بیرون آوردم، خدا رو شکر همه کارت اعتباریم رو خالی کرده بودم و پول نقد به اندازه چند روزی داشتم ؛ تصویر دخترم داخل کیف پول من رو به فکر فرو برد … امیدوارم همه چیز درست شه و دوباره بتونم ببینمش … 8 سالش بود و 2 سالی بود که مدرسه می رفت ، قرار بود برای نمایشی که داخلش بازی می کرد به مدرسه می رفتم … تا حالا بدقولی نکرده بودم ، اما مثل اینکه اینبار نمی تونم پاش بمونم …

تو همین فکر ها بودم که فروشنده با عبارت … آقا …. آقا …. من رو به خودم آورد ؛ گفتم : بله؟

- 1 دلار و 20 سنت … مطمئن هستید که کیک نمی خواید ؟ کیک های ما تو این منطقه معروف هست …

- نه ، متشکرم

قهوه ای که داخل یک لیوان کاغذی ریخته شده بود را گرفتم و به سمت صندلی رفتم ، اصلا حواسم نبود که شخص دیگری هم پشت این صندلی نشسته ، عذر خواهی کردم اما مچ دستم را گرفت و اصرار کرد که بنشینم ؛ کاملا گیج شده بودم ، اما نشستم …

مرد سیاه پوستی بود با صورت گرد و چشم های درشت ، کلاه سبز رنگ رنگ و رو رفته ای به سر داشت و کت و شلوار قهوه ای رنگی به تن داشت ، نسبتا مضظرب به نظر می رسید ، به نحوی که ساعتش را مدام باز و بسته می کرد ؛ سعی داشت حرفی بزند ، اما چیزی مثل ترس جلویش را می گرفت … صبر کنید ، چهره اش چقدر آشناست … اما درست یادم نمیاد کجا و کی او را دیده بودم.

- ببین ، نه من تورو میشناسم ، نه تو من رو ؛ درسته؟

- خوب … من شما را نمیشناسم ، اما برعکسش رو نمی دونم !

- مهم نیست ، به حرفام با دقت گوش بده ، من زیاد وقت ندارم … ( در حالی که با اضطراب سرش را برگرداند و به درب کافه نگاهی انداخت ادامه داد ) پلیس دنبال منه ، مطمئنا نمی تونم فرار کنم ، چون چیزی که به خاطرش به این روز افتادم رو هنوز برنداشتم …

از جیبش دسته کلیدی با یک جاسویچی قرمز رنگ خارج کرد … هرچی داخل این گاو صندوق بود 50 – 50 ، OK؟

با اینکه هنوز متوجه حرفش نشده بودم ، پذیرفتم و گفتم : کدوم گاو صندوق؟

در حالی که داشت بلند میشد پاکتی را روی میز گذاشت و گفت همه چیز را داخل پاکت گذاشتم ، کاری با من نداری؟

مسلما سوالات بسیاری در ذهنم نقش بسته بود ، اما در اولین واکنش پرسیدم کجا باید سهمت رو بهت بدم؟

در حالی که داشت از کافه خارج می شد گفت : خودم باهات تماس می گیرم …

کاملا گیج شده بودم ، اما چیزی که من رو به خیابان کشیده بود همین پول لعنتی بود و بارها تو این دوروز من رو به فکر دزدی انداخته بود. اما نه دزدی بلد بودم و نه پولی که ته جیب عابرین بود می تونست مشکل من رو حل کنه. پاکت رو باز کردم و با تعجب داخل آن … ادامه دارد

تهران نمی خوابد – 4 – پایانی

خوب ، به میدان راه آهن رسیده بودیم!

با اینکه 5 صبح است ، تاکسی ها فراوان اند و مسافرین نیز! ؛ در کل به نظر ساعت 8 شب می رسد تا 5 صبح ،  مردم در تکاپو … هر کسی به دنبال مشکلات خودش …

رانندگان خود چند دسته اند ، عده ای تاکسی خطی ، مثل هر میدان دیگر … عده ای تاکسی راه آهن ، نمی دانم چرا یاد چاقو و گوش بریدن افتادم! …. عده ای شخصی و به دنبال مسافر …. با عبارت تاکسی بیا ، تاکسی … آقا تاکسی؟ …. خیلی هم سریش هستند! … حداقل دیده که من از داخل راه آهن خارج نشده ام …!

و دسته آخر آژانس راه آهن … دکه ای کنار درب خروج  راه آهن ، دارای یک عدد بلندگو و یک مسئول بلندگو!

هر از چند لحظه یکبار یا می گوید آژانس ، آژانس …! و یا شماره فلان به دفتر … یک دژبان جلوی ساختمان ورودی همیشه کشیک می دهد … بارها دیده ام که کلاه بر سر نداشتن سربازها را به آنها یادآور می شود…

از درب ورودی وارد می شوم …خوب اولین چیزی که خود نمایی می کند گیت دربانی دست چپ درب ورودی است… یاد حراست دانشگاه افتادم ؛ البته مسئولین حراست دانشگاه انقدرها هم بی کار نیستند …

رو برو در بالا تابلوی برنامه حرکت قطارها قرار دارد ، دیجیتال که نیست …! از همین ها که قیدم تر ها در فرودگاه نیز دیده میشد … اولین قطار ساعت 5:20 دقیقه را نشان می دهد و مقصد فیروزکوه

به سمت درب ورود حرکت می کنم … مامور ورودی گیت را که مشخصا آماده طرح سوال بلیط؟ بود را با یک کلمه فیروزکوه … و صد البته یک لبخند بدرقه کردم و به سمت قطار حرکت کردم … برای اطمینان باید یا از مامور ورودی بپرسید و یا به تابلوی جلوی درب ورودی نگاه می کردید که قطار روی کدام سکو است … اما آنچنان هم مهم نیست ؛ فقط کافی است قطاری رنگ و رو رفته با واگن های آلمان شرقی را پیدا کنید که بخار از همه سمت آن به هوا بلند شده است …

از پله برقی خاموشی که به سمت قطار باید می رفت پایین می روم و راهنمای خط اشاره می کند که ته قطار باید سوار شویم … مسافران این قطار عموما دانشجو هستند … سه ایستگاه مهم مسیر که دانشجویان را سوار می کند تهران ، شهر ری و ورامین هستند … به همین جهت برای رفاه حال ورامینی ها نیمی از قطار مهر و موم می شود تا ورامین ! بگذریم از اینکه ممکن است نیمی از واگن های این سمت به دلیل خرابی بخاری تجربه سرمای  سیبری را در ایران به شما بچشانند ، یک واگن اول هم به بانوان اختصاص یافته … ضمن اینکه می توانند در بخش های آقایان نیز جلوس نمایند ….

پس جای زیادی باقی نیست و ترجیحا اولین صندلی خالی را انتخاب کنید …  مخصوصا افرادی که می گویند صندلی های خلاف جهت حرکت حالی به حالیشان می کند! … از این سوسول بازی ها در نیاورید!

راستی فراموش کردم بگویم … قطار اتوبوسی است ؛ واگن هایی با سیستم پیشرفته 30 و اندی سال پیش که اکنون مجددا داخلشان مثل کابینت های ام دی اف بازسازی شده … اما خوب بد نیستند … هر چه باشد از واگن های چینی مترو بهتر هستند!

سیستم گرمایشی قطار به صورت لوله کشی آب گرم است که باعث تولید بخار بالا بین واگن ها می شود …هنگام عبور از این مسیر ، علی الخصوص در واگنهای با سیستم سالم! لابلای مه گم نشوید ! در ضمن استشمام این بخار را توصیه نمی کنم!

خلاصه … همه چیز به شکل مناسبی پیش می رود و سوار می شویم … قطار با دو بوق آمادگی خروج از ایستگاه را اعلام می کند و به راه می افتد …

پ . ن 1 ) قصد نوشتن ادامه این  مطلب را ندارم … اما شاید روزی قسمت 5 ام آن را نوشتم

پ ن 2 ) این مطلب شاید سر و تهش هم آمد! ، اما سعی می کنم با داستان جدید در پایان این هفته جبران کنم

ممنون از همراهی دوستان عزیزتر از جان

پیروز ، سلامت ، بهروز و موفق باشید

تهران نمی خوابد – 3

میدان آزادی در این ساعت از صبح ، آنقدرها هم خلوت نیست ؛ تعدادی تاکسی در ضلع جنوبی ایستاده اند که یا مقصدشان راه آهن است و یا ترمینال جنوب

کرایه 1500 تومانی دارند و خوب مشخصا وسیله ایاب و ذهاب روزانه یک دانشجو نیستند ، اما در همین حد که اگر روزی دیرمان شد می شود وسیله نقل و انتقال ما!

وقتی ماشین پر شده باشد حدودا7-8 دقیقه ای راه آهن خواهید بود و مسلما سریع ترین وسیله در این مسیر است … اما الان4:40 دقیقه است و هنوز 40 دقیقه تا حرکت قطار باقی است …

پس به سمت ایستگاه اول مسیر آزادی – خاوران می روم … الان که هنوز شیفت صبح شروع نشده ( قبل از ساعت 5 ) هر اتوبوس 15 دقیقه فاصله زمانی با بعدی خواهد داشت ، پس نباید حتی یکی را هم از دست داد و از محل پیاده شدن از تاکسی تا ایستگاه را بهتر است بدویم !

سرما سوزنده است  و دنبال درزو شکاف در کاپشن و لباس می گردد تا حسابی حال آدم را جا بیاورد ؛ اگر کوچکترین حس خواب آلودگی هم هنوز داشته باشید ؛ دیگر شرش کنده شده است!

خبری از پول جمع کن های ایستگاه نیست و خود راننده در صورتی که کارت بلیط نداشته باشید پول شما را می گیرد ، اتوبوس می رسد و سوار می شویم … من کارت بلیط می زنم  … اما تازگی متوجه شده ام راننده ها خیلی از این حرکت شما خوشحال نمیشوند … هرچه باشد بابت پول نقد رسیدی نمی گیرند و حقوقشان هم زیاد نیست!

معمولا این ساعت صبح بخش بانوان هم به دلیل اینکه مسافر ندارد ، مردانه میشود … همان ردیف اول پشت در می نشینم … یکی دو ایستگاه بعد از این حرکت پشیمان شدم … با هر بار باز و بسته شدن درب ، باید سرما را کاملا با گرمای درون عوض کنید … با بسته شدن در نیز ثانیه شماری آغاز می شود که قبل از اینکه کاملا گرم شوید باید مجددا سوز را تحمل کنید…

اکثر مسافرین این خط شب کارانی هستند که به خانه هایشان باز می گردند و یا شاید مثل من دانشجویی ساده هستند و یا حتی بی خانمانی که کرایه 200 تومانی اتوبوس را برای گرم شدن مناسب دیده اند … برایم عجیب است که مسجد که خانه خداست چرا برای این افراد شب ها باز نیست؟! ، مگر خانه خدا نیست؟

ایستگاه بعد مسافری نداشت و راننده به مسیرش ادامه داد ، اما از میدان پشت فرودگاه (میدان فتح) که می گذریم در ایستگاه بعد مسافرینی سوار می شوند … پیرمردی خمود وارد میشود و سکه ای در دست راننده می گذارد … راننده اشاره می کند که این 100 تومان است ( کرایه 200 تومان است ) و پشتش ادامه می دهد : تو هر روز 100 تومان بده ، باشه؟! … بدون اینکه جوابی بدهد می نشیند و سکوتش با توجه به سری که رو به پایین است معنای قشنگی نمی دهد …

در ایستگاه بعدی و بعد از آن ، انقدر مسافر سوار می شود که جا برای ایستادن نیست … راستش اوایل سعی می کردم جایم را به افراد مسن تر بدهم … اما با توجه به فشار بالای جمعیت و اینکه همه مسافران افراد مسن هستند … نتیجتا در این یک مسیر ، ترجیحا صندلی را حفظ می کنم! … در کل مسیر طولانی است و در همین ساعت که هیچ ترافیکی نیست اگر بخواهید تا ایستگاه آخر بروید 1 ساعت تمام در راه خواهید بود

سرم را به شیشه تکیه دادم و سعی می کنم کمی از مسیر را چرت بزنم که با صدای ترکیدن یکی از لاستیک ها از جا می پرم! … راننده به کناری زده و پس از بررسی مجددا سوار میشود … یکی از لاستیک های عقب ترکیده است … ( البته حتما می دانید اتوبوس ها در محور عقب هر سمت دو چرخ دارند ) … غرغری می کند که وقتی اینهمه مسافر سوار می شود همین میشه و …. به راه می افتد … مسافرین با خنده می گویند: خوب سوار نمی کردی! …

و داشت این داستان به یک جنگ واقعی تبدیل میشد که مسافرین بی خیال شدند …

در این مسیر ایستگاه پایانی برای من ایستگاه تقاطع خیابان قزوین و خیابان ولی عصر است و این ایستگاه درست بعد از میدان رازی است … پس تا اتوبوس به میدانی نرسد نیاز به نگرانی نیست … راننده ها هم با توجه به نوع رانندگی حرفه ای شان ، هنگام عبور از میدان با سرعت 50-60 کیلومتری ، چنان اتوبوس را کج و راست می کنند که حتی اگر خواب باشید بیدار خواهید شد … پس بدون نگرانی سرم را دوباره روی شیشه می گذارم

البته در همین روزهایی که در حال نوشتن این مطلب هستم یکبار خواب ماندم و نزدیک میدان خراسان پیاده شدم! … اما باز هم جای نگرانی نیست … کافی است تا پایان مسیر ادامه داده و در سه راه افسریه که 500 متری از پایانه خاوران فاصله دارد از اتوبوس ها و یا تاکسی های مسیر استفاده کرد

خلاصه به ایستگاه ولی عصر رسیدیم و پیاده می شوم … از داخل پمپ بنزین کنار ایستگاه به داخل خیابان ولی عصر می روم … از اینجا تا میدان راه آهن با قدم آهسته 10دقیقه راه است … ساعتم را نگاه می کنم … 5:00 ، پس جای نگرانی نیست … به راه می افتم …

باور کردنی نیست که این خیابان که در روز جای سوزن انداختن هم ندارد الان ، جز چند اتوبوس و اتومبیل که آنهم هر چند دقیقه یکبار رد میشوند تنها ساکنینش موشهای گربه سان جوی هایش هستند که با آسودگی تمام جوی را ترک و در خیابان حولان میدهند!

در این مسیر از 4 ساختمان نور خارج می شود ؛ یکی که 100 متر جلوتر آن سمت خیابان ( ضلع شرقی ) است ، طباخی است و دیگری که 500 متری فاصله دارد مسجد است … باور کنید تا امروز این مسجد را برای نماز صبح باز ندیدم!

یک مسافرخانه به نام راه آهن که درب آلومینیومی به سان حمام دارد و رویش با چسب رنگی نوشته شده 3 ستاره!

توجه کنید ستاره هایش شامل : کولر ، حمام عمومی ، و شوفاژ می شود!

قصد تبلیغ و یا تخریب این مسافرخانه را نداشته و ندارم ، صرفا به این دلیل بود که به نظر من این ستاره ها جزئی از ملزومات یک اتاق است و اولین بار که آن را دیدم داشته به مسافرخانه های معمولی فکر می کردم که بدون شوفاژ تا صبح ….!
کمی پایین تر ، نرسیده به میدان یک بانک و یک عابر بانک دارد که البته تا الان از آن استفاده نکردم … و خوب … به میدان رسیده ایم

قدیم تر ها ساعت بالای ساختمان راه آهن را می شد از اینجا دید ، ولی یک سالی هست که در حال ساخت و ساز در میدان هستند ( جهت ساخت ک زیرگذر ) و مانع از مشاهده این ساعت می شوند … از ضلع شرقی میدان به سمت پایین می روم … تاکسی هایی که مقصدشان عموما ترمینال و سه راه افسریه هستند اینجا در حال مسافر گیری هستند و من با دیدن ساعت باید تصمیم بگیرم که آیا امروز ادامه مسیرم با آنها خواهد بود یا خیر؟!

ساعت 5:10 دقیقه است و با خیال راحت به سمت ایستگاه حرکت می کنم ….

ادامه دارد

تهران نمی خوابد – 2

همچنان در خیابان اصلی به سمت پایین حرکت می کنم … دریچه فاضلابی که بخار آبش از حدود صد متری مشخص است ، گربه ای که درون سطل آشغال به دنبال غذای شبانه اش می گردد و چراغ فلاشر میوه فروشی که شب ها زحمت خاموش کردنش را نمی کشند …

اما خبری از هیچ وسیله نقلیه ای نیست ، فقط و فقط یک خیابان خالی که با دهن کجی خاصی هر لحظه دارد به من بیشتر میفهماند که امروز به قطار نخواهم رسید… البته اگر روال به همین…

نه از دور چراغ یک ماشین دیده میشود … هنوز آتقدر دور است که نمی شود تشخیص داد چه نوع اتوموبیلی است … و پشت سرش یک ماشین دیگر به فاصله 500 متری دیده می شود ؛ اولی که وانت پیکان پخش روزنامه است …

اما دومی آشنا تر است ، پژویی که یک از چراغ هایش پرنور تر است … بله خودش است ؛ با امیدواری می ایستم و با مالش دست هایم ، وعده اتوموبیلی گرم را به خود می دهم .

با نشان دادن علامت میدان که به شکل رسم دایره ای عمود با انگشت اشاره است ، مقصدم را مشخص می کنم

می ایستد و سوار میشوم ؛ سلام و احوال پرسی گرمی که در ان ساعت از شب کم یاب است ؛ متوجه سرمایی که مرا فرا گرفته می شود و درجه فن بخاری را یکی دوتا زیاد می کند

یکی از همان مهربانانی است که در موردشان گفتم ، کاپشن کلاه داری دارد که درون ماشین هم کلاهش را بر سر نهاده ، پژوی پرمصرفی که حتی آن ساعتاز بامداد ، کرایه اش تنها 500 تومان است ، ساعت روی داشبورد با نشان دادن 4:32 دقیقه این آرامش را می دهد که قریب به یقین ، قطار وسیله امروز من برای رسیدن به دانشگاه است

یک هفته ای بود که به دلیل چند تعطیلی و پیچاندن های بجا و نابجای کلاس ، دانشگاه نرفته بودم ؛ اما راننده نمی دانست ؛ گفت: این یک هفته ای که نبودم ماشین تعمیرگاه بود ؛ لهجه غلیظ آذری اش شنیدن برخی کلمات را برایم  سخت می کرد ؛ادامه داد : تعمیر کار گفت باید موتور باز بشه و وقتی موتور رو پایین آورد داخلش یه چیزی عین پلاستیک بود ، گفت داخل موتور واسکازین ریختی…

من نمی دانستم واسکازین چی هست؟! اما نپرسیدم ، مخصوصا به این دلیل که یک جوری گفت که انگار همه می دانند ؛ اما بعدا که از دیگران پرسیدم فهمیدا روغن صنعتی و سنگینی است که در ماشین آلات خاص کاربرد دارد

ادامه داد : من بهش گفتم یعنی می گی تو ماشین خودم واسکازین ریختم؟! ، گفت حتما جایی که روغن عوض کردی ریخته؛ و آدرس جایی که روغن عوض کرده را گفت و تاکید کرد که دیگر هیچ وقت آنجا روغن عوض نخواهد کرد!

بعد در حال ناراحتی گفت که 700 هزارتومن هزینه تعمیر ماشین شده است ؛

چند صد متر جلوتر مسافر دیگری هم سوار شد و سکوت حکم فرما شد . با اینکه به اندازه کافی گرم شده بودم ، اما همچنان دو دریچه بخاری به سمت صورت من بودند و از گرمای اضافه اش کلافه ؛ اما جهتش را تغییر ندادم ؛ مخصوصا که به یاد سرمای بیرون افتادم ؛ حرکت من درست مثل باطری نیمه شارژی است که قصد دارد برای مواقع بی برقی شارژ شود ؛ حیف که نمی شد این گرما را ذخیره کرد.

نزدیک میدان آزادی رسیده بودیم ، 2 هزارتومانی از کیف در آوردم ؛ دلم می خواست باقی اش را ندهد ، داد ؛ خواستم نگیرم ؛ قبول نکرد و با اصرار 1500 باقی اش را داد ؛ گفت : من در مورد موتور ماشین نگفتم که … ؛ الله خودش روزی رسان است …

به خواست من ضلع جنوبی میدان که به سمت آذری معروف است توقف کرد و و با خداحافظی گرمی ، روانه سرمای جانسوز 4:40 دقیقه صبح میدان آزادی شدم

ادامه دارد…

تهران نمی خوابد – 1

** نوشته های این سری که به نام تهران نمی خوابد نگاشته شده ، شاید تنها یک روز را به تصویر کشد ، اما تجربه های بیش از یک ماه را با خود به همراه دارد ، امید است مورد رضایت خوانندگان عزیز واقع شود

ساعت چهار صبح

صدای زنگ گوشی که مثل آژیر خطر است بیدارم می کند ؛ بارها شده که زنگ  را خاموش کرده و دوباره خوابیده ام …! به همین دلیل گوشی را با فاصله بشتری از تخت قرار داده ام.

در ابتدا که صدای زنگ کم تر است سعی می کنم با گرفتن گوشم این ناهنجار را از خود دور کنم ، اما صدا آنچنان زیاد می شود که نه میشود با گرفتن گوش مانع شنیدن آن شد و نه می توان با تجمل کردن آن عواقب آن را تحمل کرد … مثل خواب ماندن و یا بیدار کردن ما بقی افراد خانواده …

بیدار میشوم و قبل از این که فرصت کش و قوس و خمیازه پیدا کنم باید با پرشی به سمت گوشی آن را خاموش کنم ، خاموش که میشود فکر نکنید دیگه خواب از سر پریده است! نه …! زهی خیال باطل ! اما شیرینی بازگشت به رختخواب آنقدر نیست که حاضر باشید یک جلسه دیگر از 3 جلسه غیبت موجه کلاس را از دست بدهید

خلاصه حالا که بیدار شده ام ، برای تمام کردن داستان وسوسه بازگشت به خواب تخت که کم جا است را جمع کرده و به دل کمدش می رانم … تمام آرزوهای خواب و دلوسه های! شیرینش همگی در بین تخت و دیوار له میشوند…

در اتاق را باز می کنم و برای دست و رو شستن اقدام می کنم ، در مسیر برای آنکه کسی را بیدار نکنم مجبور به عبور از تاریکی هستم … تاریکی که با رسیدن به اتاق نشیمن رخت می بندد ، نوری که از پنجره این اتاق وارد میشود آنقدر هست که به در و دیوار نخورید …

بعد از شستن دست و روی خواب با اینکه در جوارم نشسته است ، اما خودش میداند که از این به بعد از دستش کاری بر نمیتابد! می رود ، شاید امروز روز شانس اون نبوده است …

چراغ اتاق را روشن  می کنم ، لباس می پوشم و لوازمی که دیشب آماده کرده ام را بر میدارم ، همه چیز را برای بار آخر چک می کنم ؛ زیر چشمی حواسم  به ساعت هم هست – از 4 و بیست دقیقه بگذرد دیگر قید قطار را باید زد…

به آرامی کلید را درون قفل چرخانده و در را می بندم ، با خوشحالی از انجام موفق عملیات خروج بدون سرو صدا ، کلید آسانسور را فشرده و منتظر می ایستم ،آسانسور می ایستد و سوار میشوم ، نمی دانم چرا به یاد فیلم ژاپنی چشم افتادم! – لحظه ای چشمانم رو بستم و با حرکتی غافگیرانه برگشتم ، اما کسی نبود….

آسانسور در طبقه همکف می ایستد ، درب ورودی ساختمان را باز می کنم و سوز سرما می فهماند که دکمه های کاپشن نباید باز باشند….

همچنان در طول خیابان اصلی پیش می روم ، به امید اینکه یکی از اتوموبیل هایی که از روبرو می آیند مرا سوار کنند ؛ البته انتظاری هم نیست ، آن هم در این ساعت شب ؛ تجربه ثابت کرده است که تاکسی ها فقط زمانی که هوا خوب است و مسافر فراوان ، پیدایشان می شود ؛ پس نه به روز بارانی امیدی است و نه به شب تاریک …

البته 2-3 نفری را در این مسیر می شناسم ، پیر مردانی که مسافر کشی شبانه را به روز ترجیح داده اند ، البته با همان کرایه … اگر دانشجو نبودم و دستم بیشتر درون جیبم بود چند برابر کرایه را می دادم … شرافت از این انسانها می بارد

پرایدی در نزدیکی ام توقف م کند؛ ” کجا میری؟ ”

آزادی ؛

الان که مسافر نیست – دربست میری بریم

دربست؟ ؛ در بستش چقدر میشه؟

5 تومن

5 تومن؟ ، نمی دونم چطوری حساب کردید ، مهم نیست من پیاده میرم راحت ترم ، ممنون

پوفففففی می کند که انگار در این لحظات توقف مصرف بنزین ماشینش چند برابر شده است

کرایه روز این خط 500 تومن است ، با این حساب یا ظرفیت پرایدش را 10 نفر حساب کرده یا بنزین سهمیه بندی شده شبها لیتری 2 هزار تومان است ؛ و خوب مشخص است که هیچ کدام ؛ فقط لاشخوری بود که شبانه به دنبال خر مرده ای می گشت.

خدارا شکر نه خرمان مرده است و … اصلا خر نداریم! ؛ اگر هم داشتیم جز دم خیلی چیزهای دیگر هم نداشت!

بگذریم ، جریان خر اگر ادامه پیدا کند ممکن است سر از جاهای باریکی پیدا کنیم!

ادامه دارد…