ببین دخترم ، من هرچی به پیتر (پدربزرگ) گفتم که این تقسیم عادلانه نیست به حرفام گوش نکرد ، می گفت که خوب می دونم چی کار می کنم … ولی به نظر من نمی دونست … به هر شکل طبق بند 22 قانون ، اون نمی تونسته همچین تقسیمی رو انجام بده و تو حق داری از این تقسیم بندی شکایت کنی ، اگر بخوای من می تونم این شکایت نامه رو برات تنظیم کنم و مراحل قانونیش رو انجام بدماز طرفی واقعا حس می کردم که بهم ظلم شده ، اما هر چی که باشه اون پدربزرگم بود … واقعا دوستش داشتم و شاید باید برای آخرین خواستش احترام قائل می شدم … با اینکه دیوانگی بود به وکیل پاسخ منفی دادم قبل از اینکه از اتاق خارج بشم وکیل رو به من کرد و گفت:
پیتر ازم خواست اگر با خواستش مخالفت نکردی چیزی رو بهت بدم ، دست کرد و از داخل کشو یک ….——————————————————— ادامه داستان ——————————————————— از داخل کشو یک پاکت سفید رنگ خارج کرد و روی میزش گذاشت ، در آن را بازکرد و چند کاغذ و یک پاکت که داخل آن بود را بیرون آورد ؛ پاکت را به من داد و گفت:
فکر میکنم همه چیز باید داخل پاکت توضیح داده شده باشه ، البته باید این ها رو هم به شما بدم …و یک جعبه چوبی قدیمی را از همان کشو خارج کرد و روی میز گذاشت و ادامه داد…
من فکر می کنم کارمان با هم تمام شده باشه … نگران مسائل جنبی قضیه نباشید ، تقریبا تمام کارها هماهنگ شده ، … اگه سوال دیگه ای ندارید ، من بای تا نیم ساعت بعدد برای جلسه دیگری در حومه شهر باشم … خانم روزنبرگر؟ اوه … ببخشید … خیر … مشکلی نیست … ممنونمو از دفتر کار خارج شدم ، سرگردان و با حالی مات و مبهوت سوار یکی از اتوبوس های داخل شهری شدم و روی صندلی تکی که کنار درب میانی اتوبوس بود نشستم یعنی جه چیزی میتوانست داخل پاکت باشد؟ … خوب مشخصا بهترین راه برای فهمیدن آن بازکردن پاکت است ، روی پاکت نوشته ای به دست خط پدربزرگ بود با متن : برای ناقلا….! داخل پاکت یک کارت پستال قدیمی ، یک رسید ، یک برگ کاغذ شبیه متن یک نامه و یک گردنبند بود گردنبند خیلی به نظرم آشنا آمد … درسته … خودشه … وقتی بچه بودم پدربزرگ برام تعریف کرده بود که
زمانی که خیلی جوون بودم در محله چینی ها کار میکردم … اونجا داخل یک رستوران چینی یکی من چینی نبودم ، و یه پیشخدمت به نام مارگارتسراغ نامه اصلی رفتم …
ما با هم خیلی صمیمی شدیم و تقریبا مطمئن شده بودم که عاشقش هستم … یک روز که تقریبا فکر کردم همه چیز آمادست و مشکلی پیش نخواهد اومد این گردنبند رو خریدم تا هم به عنوان کادوی تولدش بهش بدم و هم احساسمو بهش نشون بدم … همون روز صاحب رستوران به خاطر یه سری مسائل که یادم نمیاد مارگارت رو اخراج کرد و هر چه کردم نتونستم پیداش کنم … الان دیگه خیلی از اون سالها گذشته و امیدی به پیدا کردنش ندارم …
بعد یه آهی کشید و ادامه داد وقتی بزرگتر شدی این برای تو میشه ناقلا!
آلیس عزیزم سلام امیدوارم الان که این نامه را میخوانی از من دلگیر نباشی … گرچه به جرج (وکیل) گفتم که اگه راضی نبودی برات شرایطی رو تامین کنه تا بتونی درصدی که حقت میدونی رو از داراییم بدست بیاری … اما اگه داری این نامه را می خوانی پس این کار رو نکردی …کارت پستال نوشته ای لاتین داشت که به درست متوجه آن نشدم … تصویری از یک اتاق سفید بود که میزکاری با یک گلدان پر از گل سرخ در آن قرار داشت … اما داخل آن فقط سه کلمه بود Page quinquaginta six برگ سوم رسید یک نمایشگاه فروش اتومبیل بود … خیابان ناتینگهام … روبروی بانک فدرال … پلاک 689 بلند شدم و از پیرزنی که در صندلی پشت سرم نشسته بود آدرس را پرسیدم …
من از زمانی که یه نوجوان بودم سعی داشتم پول زیادی بدست بیارم … شاید مثل خیلی از جوونای دیگه … اما وقتی 30 ساله شدم با یه مسئله ای روبرو شدم که همه زندگی من رو دگرگون کرد … الان هم قصد من اینه که تورو تو همون مسیر بندازم … چون میشناسمت تورو انتخاب کردم … نمی خوام بیشتر گیجت کنم … بقیه صحبت هام رو جای دیگه ای برات گذاشتم … عجله نکن … به همین زودیا متوجه حرفام میشی …
دوست دار تو … پدربزرگ
اوه ، تو باید دو ایستگاه قبل پیاده میشدی … همین ایستگاه پیاده شو … جوان هم هستی … می توانی پیاده بری …تشکر کردم و سریع از اتوبوس پیاده شدم و قدم زنان راهی آدرس نمایشگاه مذکور شدم … گاراژی بود مملو از انواع خودروهای جدید و فرسوده … سر و صدای خریداران و فروشندگان در همه جا شنیده می شد و در انتهای پارکینگ ، یک دفتر دو طبقه قرار داشت … جلوی درب مردی با پیراهن سفید و شلوار خاکستری ایستاده بود که تا من را دید گفت :
- می تونم کمکتون کنم؟خواستم چیزی بگم … اما هر چه فکر کردم کاری بهتر از نشان دادن رسید به ذهنم نرسید …
اوه .. بله ، آقای رزنبرگر حدود 4 ماه پیش اینجا اومدند و خواستند که ماشینشون رو براشون بفروشیم … اتفاقا مشتری دست بنقدی برای اون ماشین پیدا شد که از قضا کلکسیونر هم بود … من هم این رو به ایشون گفتم … گفتند که در ازای اون فروش یک ماشین دیگه خواهند خرید و قرار شد که …چرا اینجا ایستادید … بفرمایید بالا ، داخل دفتر در مورد این موضوع صحبت می کنیم …دفتر جمع و جوری بود با چندین اتومبیل ماکت در ابعاد نیم متر و شاید کمی بزرگتر …
بفرمایید بشینید … الکس … دو تا قهوه بیار …. با شیر و شکر ؟-فقط شکر لطفا
بله داشتم عرض میکردم …. قرار شد چند روز بعد برای خرید ماشین جدید تشریف بیاورند که تماس گرفتند و خواستند در ازای رسید تحویل ماشین طی یک سال آینده ماشین جدید رو تحویل بدم …
درحالی که داشتم قهوه را از آبدارچی میگرفتم پرسیدم : چه ماشینی؟
مگه شما در جریان نیستید؟! … به هر شکل شما میتونید تا سقف 50 هزاردلار ماشینی انتخاب کنید و در صورت وجود مابه التفاوت هم پرداخت یا دریافت میشه
شما هنوز انتخاب نکردید؟
من که کلا گیج بودم بلند شدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم ؛ من مدت ها بود که حتی برای پرداخت مخارج دانشگاهم به مشکل برخورده بود م و حالا میتونستم تا سقف 50 هزار دلار ماشین بخرم! … بعد از اون ماجرای ارثیه ، واقعا این برام شبیه یک رویا بود
گفتم:
نمیدونم ، شما چه ماشینی رو پیشنهاد میکنید؟ … فقط هرچه ارزانتر بهتر!
بعد از چند لحظه تعجب! در حالی که قهوه اش. را هورت میکشید گفت :
خوب ییشنهاد نمیکنم اتومبیل خیلی ارزونی رو انتخاب کنید … ولی یک BMW همین هفته برامون رسیده که فکر کنم براتون مناسب باشه … فقط 20 هزارتا قیمت داره و آلبالویی رنگ … تقریبا رانندگی باهاش آسونه و فکر میکنم همه نیازهای شما را برآورده کنه
سپس به کنار من آمد و با دست یک ماشین دو در که تقریبا در طرف مقابل گاراژ بود را نشانم داد
خیلی برام مهم نبود … برای همین موافقت کردم
پس برای فردا قراردادهای مورد نیاز رو آماده می کنم … پول رو به چه شکلی میخواید؟ … نقد و یا چک؟
باتز هم برام فرقی نداشت … پس خواستم به حسابم واریز بشه … تشکر کردم و از آنجا خارج شدم
این همه مسئله عجیب و غریب من رو به تعجیل برای رسیدن به خانه درختی دعوت میکرد … تقریبا مطمئن بودم رمز اصلی این مسئله در خانه درختی حل خواهد شد.
یک ساعتی طول کشید که به پای درخت رسیدم ، نه حواس جمعی داشتم و نه شهر را میشناختم … تقریبا گم شده بودم
نردبانی را پای درخت گذاشتم و وارد خانه درختی شدم
همه چیز همانطوری بود که به خاطر داشتم … هیچ چیز تغییر نکرده بود
روی تختی نشستم که دیگر اندازه من نبود … سرم خیلی درد می کرد باید کمی استراحت می کردم … برای ایینکه روی تخت جا شوم زانوهایم را خم کردم …داشتم به نوشته روی کارت پستال فکر می کردم که به خواب رفتم …
پ . ن » قسمت بعدی جمعه 25 می
موفق ، پیروز و سربلند باشید
